یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  





جستجو





  شهید بشارتی:   ...

شهید بشارتی تعریف می‌کرد:«با حسین برای شناسایی رفتیم. وقت نماز شد. اوّل برادر عالی نماز را با صوتی حزین و دلی شکسته خواند.
بعد ایشان به نگهبانی ایستاد و من به نماز.
من در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند و نمازم را تا به آخر خواندم.


پس از نماز دیدم حسین می‌خندد.
به من گفت:« می‌خواهی یقینت زیاد بشه؟»


با تعجّب گفتم: «بله، اما تو از کجا فهمیدی؟»

خندید و گفت: «گوشِت رو بذار روی زمین و گوش کن.»
من همان کار را کردم.
شنیدم که زمین با من حرف می‌زد!
و من را نصیحت می‌کرد و می‌گفت:
«مرتضی! نترس. عالم عبث نیست و کار شما بیهوده نیست، من و تو هر دو عبد خداییم،
اما در دو لباس و دو شکل. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی و…»


زمین مدام برایم حرف می‌زد. سپس حسین گفت:
«مرتضی! یقینت زیاد شد؟»


مرتضی می‌گفت:« من فکر می‌کردم انسان می‌تواند به خدا خیلی نزدیک شود، اما نه تا این حد.»

🌺شهید حسین‌علی عالی
📙برگرفته از کتاب پنجاه سال عبادت


‎‎‌┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅




موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1404-02-25] [ 09:31:00 ب.ظ ]





  حَلّال مشکلات   ...

✍️ داشتم جدول حل می‌کردم، یک جا گیر کردم: «حَلّٰال مشکلات است؛ سه حرفی»

👨‍💼 پدرم گفت: معلومه، «پول»

گفتم: نه، جور در نمیاد.

🧕 مادرم گفت: پس بنویس «طلا»

گفتم: نه، بازم نمیشه.

🧖‍♀ تازه‌عروس مجلس گفت: «عشق»

گفتم: اینم نمی‌شه.

💁‍♂ دامادمون گفت: «وام»

گفتم: نه.

👮‍♂ داداشم که تازه از سربازی اومده گفت: «کار»

گفتم: نُچ. 

👵 مادربزرگم گفت: ننه، بنویس «عُمْر»

گفتم: نه، نمی‌خوره

هرکسی درمانِ دردِ خودش را می‌گفت، یقین داشتم در جواب این سؤال،

🌱 پابرهنه می‌گوید «کفش»

🌱 نابینا می‌گوید «نور»

🌱 ناشنوا می‌گوید «صدا»

🌱 لال می‌گوید «حرف»

و…

🔺 اما هیچ‌کدام جواب کاملی نبود.

👈🏻جواب «فَرَج» بود و ما هنوز باورمان نشده: تا نیایی گِره از کارِ بشر وا نشود

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1404-02-21] [ 10:32:00 ب.ظ ]





  این مصرع یعنی چه؟   ...

🌹صادق آهنگران تو یه تیکه از شعرش می‌خونه:

“شمعِ شبهای دوعیجی می‌شدیم”

میدونید این مصرع یعنی چی؟!

عراق تو منطقه دوعیجی بمبِ فسفری مینداخت.

فسفر وقتی با اکسیژن هوا ترکیب بشه

شعله‌ور میشه، رزمنده ها که زیر این بمب

ها گیر میکردن، فسفر به تن‌شون می‌چسبید،

و با هیچ وسیله ای دیگه خاموش نمیشد و اونا

می‌سوختن و می‌سوختن و می‌سوختن…

و صبح، باد خاکستر هاشون رو می‌برد…

به خدا قسم که ما خیلی مدیونیم!

چه خون هایی ریخته شد تا ماها شاید 

بیدار بشیم، تا شاید بیایم پایِ کار..

خواهرم_حجابت

برادرم_نگاهت

#همراه_شهدا

•┈••✾🥀🕊🌹🕊🥀

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1404-02-18] [ 08:43:00 ق.ظ ]





  خواب آیت الله سیستانی درمورد امام رضا(ع):   ...

☘ لِکُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْکَ سَمْعٌ حَاضِرٌ ☘

🔹️ مرحوم آیت اللّه‌ سید علی سیستانی(جدّ آیت الله سید علی سیستانی حفظه الله)، نقل شده كه در عالم خواب می‌بیند به حرم مطهّر #حضرت_رضا علیه‌السلام مشرف شده و در #عالم_رؤیا همه جهات مانند بیداری است، به جز محل ضریح كه به جای آن خود حضرت رضا علیه‌السلام تشریف دارند.

🔹️ پیش رفته عرض سلام نموده، امر می‌كنند كه بنشیند امتثال نموده و عرضه می‌دارد:

آقا! می‌دانم كه به همه زائرین‌تان نظر لطف و عنایت دارید و از همه آن‌ها باخبرید ولی می‌خواهم كیفیتش را بدانم و از چگونگی آن با خبر باشم؟

🔹️ ناگهان حضرت اشاره می‌نمایند، می‌بیند هر كس وارد حرم مطهّر می‌شود، شهری و دهاتی، بزرگ و كوچك، مرد و زن، عالم و عامی، شاه و گدا، با هر كس یك امام هشتم همراه است و به شماره تك تك #زوّار حضرت رضا علیه‌السلام مشاهده می‌شود!!

🔹️ بعد از آن هر وقت از زائری اذیتی می‌دیدم و می‌خواستم عصبانی شوم یا حرفی بزنم، به یاد #این_خواب می‌افتادم و به خودم می‌گفتم كه با این شخص هم یك حضرت رضایی هست، حواست را جمع كن.

📚ما سمعت ممن رأيت، صفحه 148

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 08:17:00 ق.ظ ]





  حکایت زیبا   ...

​📜

حکایت است که پادشاهی از وزیر خود پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
- آفرین غلام دانا.
- خدا چه میپوشد؟
- رازها و گناه های بندگانش را
- مرحبا ای غلام
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
- چه کاری ؟
- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

         #حکایت

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1404-02-15] [ 11:47:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما