یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  





جستجو





  مهمانی پروردگار   ...

#مهمانی_پروردگار


یک شب که من معتقد بودم شب آخر ماه رمضان است ولی بعداً معلوم شد که شب اوّل شوال و شب عید فطر بوده است، در مناجات نیمه شب در حالی که کم‌کم برای سحری خوردن و روزه گرفتن مهیّا می‌شدم و بیش از دو ساعت به اذان صبح باقی نبود، حال توجّه عجیبی به من دست داد که در همان لحظهٔ اوّل متوجّه شدم که امشب شب عید فطر است و می‌خواهند به من عیدی بدهند و احیاناً مزد یک ماه روزه گرفتن را به من عنایت کنند.
در آن لحظه محبّتی به من کردند که لزومی ندارد خصوصیّات آن عنایت را برای تو بگویم…
ولی تذّکر این نکته لازم است که اگر انسان از روی اخلاص ماه رمضان را روزه بگیرد، شب عید فطر پاداش خوبی به او می‌دهند.


از سخنان حضرت استاد آیت اللّٰه سیّد حسن ابطحی
کتاب در محضر استاد، جلد دوّم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1404-01-11] [ 12:11:00 ق.ظ ]





  مقدس اردبیلی وحضرت موسی علیه السلام    ...

مقدس اردبیلی و حضرت موسی(ع)

 

مقدس اردبیلی شبی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در خواب دید که حضرت موسی علیه‌السلام در خدمت آن بزرگوار نشسته است و مقدس نیز در آنجا حضور دارد. حضرت موسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله سوال کرد: این مرد کیست؟ پیامبر فرمود: از خودش سوال کن. حضرت موسی علیه‌السلام از مقدس پرسید: تو کیستی؟ مقدس جواب داد: من احمد پسر محمد از اهل اردبیل هستم و در فلان کوچه، فلان خانه منزل من است!

 

حضرت موسی علیه‌السلام تعجب کرد و گفت: من از اسم تو سؤال کردم این همه تفصیل برای چه بود؟ مقدس در جواب گفت: خداوند عالم وقتی از شما سؤال کرد که این چیست که در دست شما است، چرا آن قدر در پاسخ تفصیل دادید؟!

 

(اشاره به این دو آیه است: «وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَمُوسىَ‏ - قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَیهْا وَ أَهُشُّ بهِا عَلىَ‏ غَنَمِى وَ لىِ‏َ فِیهَا مَارِبُ أُخْرَى‏» (طه/17 و 18) اى موسى! آن چیست به دست راست تو؟ - گفت: این عصاى من است، بر آن تکیه مى‌‏کنم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‏‌تکانم، و نیازهاى دیگرى هم براى من در آن هست)

 

حضرت موسی علیه‌السلام به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: راست گفتی که علمای امت من همانند انبیاء بنی‌اسرائیل هستند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1404-01-06] [ 08:49:00 ب.ظ ]





  دست خط امیر کبیر در شب قدر   ...

💠دستخط امیرکبیر درشب قدر👆


🔹خداوندا امیر تویی کبیر تویی
    تقی همان شاگرد آشپز است


🔹معبودا روبسوی تو دارم هدایتی فرما
تا گره از کار مردم بگشایم تا مقبول الهی گردد
           ادرکنی العفو العبد تقی

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1404-01-04] [ 11:23:00 ق.ظ ]





  تجربه نزدیک به مرگ   ...

#تجربه_نزدیک_به_مرگ

💔 مردم او را نمی‌خواهند…

🌼 در مورد امام عصر(عج) و زمـان ظـهـور پـرسـیـدم. (مأمور الهی در برزخ) گفت: باید مردم از خدا بخواهند تا ظهور مـولایـشـان زودتــر اتفـاق بیفتد تـا گرفتاری‌ دنیا و آخرتشان‌ برطرف‌ شود. اما بیشتر مردم با وجود مشکلات، امام زمـان (عج) را نمی‌خواهند! اگر هم بخواهند برای حل گرفتاری #دنیایی به ایشان مراجعه می کنند. بعد مثالی زد و گفت: مدتی پیش، مسابقه فوتبال بود. بسیاری از مردم، در مکان‌های مقدس، امام زمان(عج) را برای نتیجه این بازی قسم می‌دادند!

📗کتاب سه دقیقه در قیامت


‌‌



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1403-12-29] [ 02:24:00 ب.ظ ]





  حکایت بسیار زیبا   ...

👌 حکایت بسیار زیبا

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد .

یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت :

میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم .

و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم .
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است ، ترجیح داد .

چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان ، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت .

چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید .

در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند .

هنگامی که وعده سفرش فرا رسید ، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد .

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند .

لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت . هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد .

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت :
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت : آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن .

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت : من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند .

اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت .
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .

هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند .

صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت .

در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد . از آنان پرسید : دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست ؟

مردم روستا گفتند : ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند .

و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند .

آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد .

چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است ؟

چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود .

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت :

خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی .

در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این معنی روزی حلال است
الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان
و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده

ای بهترین روزی دهنده

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1403-12-28] [ 02:19:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما