یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


اسفند 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  





جستجو





  تجربه نزدیک به مرگ   ...

#تجربه_نزدیک_به_مرگ

💔 مردم او را نمی‌خواهند…

🌼 در مورد امام عصر(عج) و زمـان ظـهـور پـرسـیـدم. (مأمور الهی در برزخ) گفت: باید مردم از خدا بخواهند تا ظهور مـولایـشـان زودتــر اتفـاق بیفتد تـا گرفتاری‌ دنیا و آخرتشان‌ برطرف‌ شود. اما بیشتر مردم با وجود مشکلات، امام زمـان (عج) را نمی‌خواهند! اگر هم بخواهند برای حل گرفتاری #دنیایی به ایشان مراجعه می کنند. بعد مثالی زد و گفت: مدتی پیش، مسابقه فوتبال بود. بسیاری از مردم، در مکان‌های مقدس، امام زمان(عج) را برای نتیجه این بازی قسم می‌دادند!

📗کتاب سه دقیقه در قیامت


‌‌



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1403-12-29] [ 02:24:00 ب.ظ ]





  حکایت بسیار زیبا   ...

👌 حکایت بسیار زیبا

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد .

یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت :

میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم .

و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم .
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است ، ترجیح داد .

چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان ، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت .

چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید .

در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند .

هنگامی که وعده سفرش فرا رسید ، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد .

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند .

لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت . هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد .

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت :
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت : آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن .

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت : من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند .

اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت .
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .

هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند .

صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت .

در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد . از آنان پرسید : دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست ؟

مردم روستا گفتند : ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند .

و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند .

آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد .

چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است ؟

چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود .

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت :

خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی .

در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این معنی روزی حلال است
الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان
و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده

ای بهترین روزی دهنده

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1403-12-28] [ 02:19:00 ب.ظ ]





  از شیطان پرسیدند:   ...

از شیطـ👹ــان پرسیدند :

چه چیزے میزنَے ؟

_ تیــــر🏹 

بہ کجــــا میزنے ؟

_ قلــ♥️ــب و روحــِ انسان ها 

چجورے ؟

_ وقتی داره میره بیرون و روسرے میپوشہ🧕

میگم  یکم عقب تر..

_وقتےداره نماز میخونہ📿

میگم یکم تندتر

_ وقتے داره آرایش میکنه💄

میگم یکم بیشتر

_وقتے داره لباس انتخاب میکنہ🧥

میگم یکم چسبون تر 

_ وقتے داره به کسے نگاه بد میکنہ 👀

میگم یکم دقیق تر 

_ وقتے داره تو مکانےکہ شلوغہ میخنده 😃

میگم یکم بلندتر

_ وقتے داره قرآن میخونہ 

میگم یکم زودتر….😈

#ٺݪنگر

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 07:54:00 ق.ظ ]





  ماه رحمت   ...

✍ماه رحمت…

🔹در ماه مبارک رمضان شبانه‌روز درهای رحمت الهی باز است؛ یعنی هم در شب و هم‌ روز دعا مستجاب می‌شود. لذا حضرت رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌فرمایند: دعای شما در این ماه مستجاب است. سپس می‌فرمایند: با نیّت‌های صادق و با قلب‌های پاک و طاهر از خداوند درخواست کنید که خداوند شما را بر انجام دو امر موفّق بدارد: یکی اینکه در این ماه روزه بگیرید و دیگری اینکه قرآن تلاوت کنید.


📚«گلشن‌احباب» ج۶، ص۱۷۵
▪️آیت الله محمدصادق طهرانی

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1403-12-22] [ 02:15:00 ب.ظ ]





  حسادت   ...

📜

🍁 حسادت 🍁

روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود.

عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است.

خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند.

خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد.

آن زن حسود ، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد …

امام صادق عليه السلام فرمودند : حسود به خود زيان مى رساند ، پيش از آن كه به شخص مورد حسادت ، زيان رسانَد ، مانند شيطان كه با حسادتش براى خود ، نفرين بر جاى گذاشت و براى آدم ، برگزيده شدن را .

📚 بحار الأنوار : ج 73 ص 255 ح 23

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1403-12-17] [ 03:05:00 ب.ظ ]





  برکت توسل به نام امام زمان ارواحنافداه فداه   ...

​‍

#برکت_توسل_به_نام_امام_زمان_عج

انسان در هر تنگنا و مشکلی بیفتد، اگر بتواند «یا صاحب الزمان» را درست بگوید، #امام_زمان علیه السلام به فریاد او می‌رسند.
یک نفر نقل می‌ کرد: دو جوان مدت زیادی در مکه، معتکف شدند که یکی از آنها شیعه و دیگری اهل سنت بود. آن‌ دو نفر با همدیگر رفیق ‌می‌ شوند. شب‌ ها روی پشت بام می‌خوابیدند و گاهی برای تهیه غذای ساده‌ای بیرون می‌رفتند و بقیه‌ اوقاتشان را در مسجد الحرام، مشغول به عبادت خود بودند.
روزی مشغول به طواف بودند که پای جوان شیعه پیچ می‌خورد و دستش به لباس احرام یکی از عرب‌ها اصابت می‌ کند. آن عرب، فریاد می‌زند: سارق سارق. شرطه‌ها آن جوان را دستگیر می ‌کنند و به حجر اسماعیل می‌ برند تا مسئول آنها بیاید و او را ببرد. در همین هنگام، اذان مغرب ‌می ‌شود. آن جوان شیعه با صدای بلند می‌ گوید: «یا صاحب الزمان، یا صاحب الزمان».
مسئول شرطه‌ها می‌ رسد؛ اما چون نمازگزاران آماده نماز جماعت شده بودند، تصمیم می ‌گیرند آن جوان را بعد از نماز ببرند. آنها ناگهان دیدند یک نفر با آرامش و با قدم‌های محکم، بدون توجه به اطراف آمد به طوری که نظر همه را جلب کرد. سپس دست آن جوان را گرفت و او را در پیش چشمان شرطه‌ها از جمعیت بیرون برد.

شرطه‌ها به مسئول خود می‌ گویند: او کیست؟ آن مسئول می‌ گوید: نمی‌دانم؛ اما یک بار دیگر هم یک قضیه‌ای اتفاق افتاد و من او را دیدم که همین کار را انجام داد؛ ولی ما اصلاً نتوانستیم حرف بزنیم.

👤حجت‌الاسلام شیخ جعفر ناصری

❤️اللھم‌عجل‌ݪوݪیڪ‌اݪفࢪج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1403-12-16] [ 02:31:00 ب.ظ ]





  کتمان حوائج به استجاب شون کمک میکنه   ...

✍می‌دونستید کتمان حوائج و دعاها به استجابت‌شون کمک میکنه

🎥 آیت الله فاطمی نیا رحمة الله علیه



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 12:53:00 ب.ظ ]





  اگر میدونستم این دنیا به خاطر صلوات اینهمه....   ...

💥شهید علی موحد دوست، به یکی از دوستانش در عالم خواب فرمودند :

🔸اگر می دونستم این دنیا به خاطر صلوات این همه ثواب و پاداش میدن، حالا حالاها آرزوی شهادت نمی کردم ،می موندم توی دنیا و صلوات می فرستادم

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 12:49:00 ب.ظ ]





  معارف حسینی داستان روزه امام حسین علیه السلام    ...

#معارف_حسینی #مصیبت_عطش

🩸از کودکی به جای همه «تشنگی» کشید / ای عهده‌دار مردم بی‌دست و پا، حسین …
{طولانی، اما خواندنی}

در برخی از نقل‌ها آمده است:

🔹 وجود مبارک سیدالشهداء علیه‌السلام پنج ساله (یا در نقلی هشت ساله) بودند، که یک روز را روزه گرفتند؛ از قضا آن روز، روز بسیار گرمی بود؛ همین که آفتاب بلند شد، فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها دید که لبهای مبارک حسینش خشکیده و رنگ مبارکش زرد شده است.

🔸 لذا فرمود: ای نور دیده‌ام؛ چه شده است که چنین شده‌ای؟ سیدالشهداء علیه‌السلام فرمود: به‌جهت رضای حق تعالی روزه گرفته‌ام. صدیقه کبری سلام‌اللّه‌علیها فرمود: به‌ جهت رضای حق تعالی روزه مگیر! بیا افطار کن!

🔹 در همین حال، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد شدند و مطلع گردیدند که سیدالشهداء علیه‌السلام روزه گرفته و از شدت گرما و حرارت عطش به ضعف و غش افتاده و سرش در دامن فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها است و آن حضرت با دیده‌ای گریان به حسینش می‌نگرد.

🔸 ایشان هم به گریه در آمدند! آب و طعامی طلبیدند و امر به افطار او فرمودند. سیدالشهداء علیه‌السلام خطاب به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمود: اطاعت شما واجب است ولکن این روزه را به جهت رضای حق گرفته‌ام، التماس دارم که مرا معاف دارید تا به اتمام برسانم.

🔹 رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله چون این حال را مشاهده نمود، دست به دعا برداشت و فرمود: خدایا مرا طاقت دیدن لبهای خشکیده حسین علیه‌السلام نیست و نمی‌خواهم که او را دل شکسته ببینم، خدایا رحم نما و زود روز را به شام برسان که جگر گوشه من تشنه نباشد.

🔸 ناگاه جبرئیل نازل شد، عرض کرد: یا رسول اللّه، حق‌ تعالی سلامت می‌رساند و می‌فرماید: دل خوش دار که هفتاد هزار فرشته را امر فرموده‌ایم که قرص آفتاب را زودتر به جانب مغرب بکشند تا نور دیده‌ات تشنه نباشد! وقتی که شما و فاطمه و علی علیهم‌السلام به جهت تشنگی حسین علیه‌السلام به گریه درآمدید، ملائکه هفت آسمان به گریه درآمدند و دست از عبادت کشیدند و گفتند: خدایا! ما نمی‌توانیم حسین علیه‌السلام را تشنه ببینیم!

🔹 هنوز سخن جبرئیل تمام نشده بود که یک دفعه آفتاب به محل غروب فرو رفت. پس فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها ظرف آبی را بر روی دست گرفته و فرمود: ای نور دیده‌ام، افطار کن! سیدالشهداء علیه‌السلام فرمود: ای مادر! هر طفلی که برای اولین بار روزه می‌گیرد، هدیه‌ای به او می‌دهند!

🔻 صدیقه کبری سلام‌اللّه‌علیها فرمود: ای نور دیده‌ام! خدای متعال آب و نمک دنیا را مهر من قرار داد؛ آن‌ها را به دوستان تو بخشیدم؛

🔻 رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز فرمودند: خداوند حوض کوثر را به من داده است، چون روز قیامت شود دوستان تو را از حوض کوثر سیراب می‌کنم و همگی را داخل بهشت می‌گردانم.

🔻 امیرالمومنین علیه‌السلام نیز فرمودند: ای‌حسینم! خداوند اختیار تقسیم بهشت و جهنم را به من واگذاشته، آن را به تو بخشیدم که هر کس از دوستان خود را خواسته باشی به بهشت ببری و دشمنان خود را به جهنم؛ حال افطار کن!

🔖 سیدالشهداء علیه‌السلام سر خود را پیش انداخته بود و انتظار امر خدای متعال را می‌کشید که ناگاه جبرئیل نازل شد و عرض کرد: من هم خادم این آستانم و گهواره جنبان این بزرگوارم! من هم باید نثاری بدهم. یا رسول اللّه! ستاره‌ای در گوشه فلک است که هر سی هزار سال یک بار طلوع می‌کند و من زیاده از سی هزار بار آن را دیده‌ام، گواه باش که هر عبادتی که در این مدت کرده‌ام، به دوستان حسین علیه‌السلام بخشیدم.

📌 اما خداوند عالم فرموده است: حسین علیه‌السلام این روزه را برای رضای من گرفته است و هدیه او، بر من واجب است نه بر شما؛ از جانب من حسین علیه‌السلام را سلام برسان و بگو: در حالی که روزه بر تو واجب نبود به جهت رضای من روزه گرفته‌ای!

📜 قسم به ذات ذوالجلالم که در روزی که خلائق بر من عرضه می‌شوند، این قدر دوستان و گریه‌کنان و زیارت کنندگان تو را به تو ببخشم تا که راضی شوی؛ حال افطار کن. چون سیدالشهداء علیه‌السلام این‌چنین بشارتی را شنید، خوشحال شد و فرمود:«بسم اللّه الرحمن الرحیم» و سپس افطار کرد.

📚 جامع النورین،سبزواری، فصل11 ص110
📚 انوار الشهاده، یزدی، ص142
📚 بحر المصائب،تبریزی، ج1 ص236

✍ شخصیتی که زحمت ما را کشیده است
عالم از ابتدای وجودش ندیده است

دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم
خیلی حسین زحمت ما را کشیده است

منت نهاده بر سرمان، اشک، جاری است
از دل بگو «حسین»، تو را او خریده است

ما را به حال خودمان ول نکرده است
چون بوی کربلا به مشامم رسیده است

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[چهارشنبه 1403-12-15] [ 05:06:00 ق.ظ ]





  جواز روزه نگرفتن مرا صادر فرمایید!   ...

ناصرالدّین شاه، در ماه رمضان نامه‌ای به زعیم شیعیان آن زمان، میرزای شیرازی نوشت که:

▫️من وقتی روزه می‌گیرم  از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی‌ می‌شوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بی گناه می‌دهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر فرمایید !


👈میرزای شیرازی در پاسخ نوشت:
حکم خدا قابل تغییر نیست ولی حاکم قابل تغییر است، اگر نمی‌توانی بر اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت پایین بیا تا شخص باایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون بیگناهان بیهوده ریخته نشود.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1403-12-12] [ 09:49:00 ب.ظ ]





  نتیجه ترحم    ...

#داستان_آموزنده

🔆نتيجه ترحّم

يكى از علماى ربّانى قرن دوازدهم مرحوم سيد محمّد باقر شفتى رشتى معروف به ((حجّة الاسلام شفتى است كه از مجتهدين برازنده و پرهيزكار بود، او بسال 1175 ه‍ ق در جرزه طارم گيلان ديده به جهان گشود و بسال 1260 در سنّ 85 سالگى در اصفهان از دنيا رفت و مرقد شريفش در كنار مسجد سيّد اصفهان ، معروف و مزار علاقمندان است .

وى در مورد نتيجه ترحم ، و فراز و نشيب زندگى خود، حكايتى شيرين دارد كه در اينجا مى آوريم :

حجّة الاسلام شفتى در ايام تحصيل خود در نجف و اصفهان به قدرى فقير بود كه غالبا لباس او از زيادتى وصله به رنگهاى مختلف جلوه مى كرد، گاهى از شدت گرسنگى و ضعف ، غش مى كرد، ولى فقر خود را كتمان مى نمود و به كسى نمى گفت .

روزى در مدرسه علميه اصفهان ، پول نماز وحشتى بين طلاب تقسيم مى كردند، وجه مختصرى از اين ناحيه به او رسيد، چون مدتى بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندى را خريد و به مدرسه بازگشت ، در مسير راه ناگاه در كنار كوچه اى چشمش به سگى افتاد كه بچه هاى او به روى سينه او افتاده و شير مى خورند، ولى از سگ بيش از مشتى استخوان باقى نمانده بود و از ضعف ، قدرت حركت نداشت .

حجّة السلام به خود خطاب كرده و گفت : اگر از روى انصاف داورى كنى ، اين سگ براى خوردن جگر، از تو سزاوارتر است ، زيرا هم خودش و هم بچه هايش گرسنه اند، از اين رو جگر را قطعه قطعه كرد و جلو آن سگ انداخت .

خود حجّة السلام شفتى نقل مى كند: وقتى كه پاره هاى جگر را نزد سگ انداختيم گوئى او را طورى يافتم كه سر به طرف آسمان بلند كرد و صدائى نمود، من دريافتم كه او در حق من دعا مى كند.

از اين جريان چندان نگذشت كه يكى از بزرگان ، از زادگاه خودم شفت )) مبلغ دويست تومان براى من فرستاد و پيام داد كه من راضى نيستم از عين اين پول مصرف كنى ، بلكه آن را نزد تاجرى بگذار تا با آن تجارت كند و از سود تجارت ، از او بگير و مصرف كن .

من به همين سفارش عمل كردم ، به قدرى وضع مالى من خوب شد كه از سود تجارتى آن پول ، مبلغ هنگفتى به دستم آمد و با آن حدود هزار دكان و كاروانسرا خريدم و يك روستا را در اطراف محلّمان بنام گروند، به طور در بست خريدارى نمودم ، كه اجاره كشاورزى آن در هر سال نهصد خروار برنج مى شد، داراى اهل و فرزندان شدم و قريب صد نفر از در خانه من نان مى خورند، تمام اين ثروت و مكنت بر اثر ترحّمى بود كه من به آن سگ گرسنه نمودم ، و او را بر خودم ترجيح دادم .

📚داستان دوستان، جلد پنجم، محمد محمدى اشتهاردى

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[شنبه 1403-12-11] [ 01:20:00 ب.ظ ]





  هرچه انسان پیر می شود دوصفت دراو جوان تر میشود!   ...

🟣 هر چه انسان پیر می‌شود دو صفت در او جوان‌تر می‌شود!

🔻روزی هارون الرشید به اطرافیان خود گفت: بگردید شخصی را که مستقیماً و بی واسطه از پیامبر اسلام حدیثی شنیده است را نزد من بیاورید. میخواهم از او حدیثی بشنوم. به هارون گفتند دیگر در این زمان -بعد از حدود یک قرن و اندی- بعید است کسی باشد که مستقیم از خود پیامبر کلامی شنیده باشد. هارون گفت بگردید پیدا کنید. پس از مدت ها جست و جو پیر فرتوتی را پیدا کردند و او را در سبد و زنبیلی گذاشتند و نزد هارون آوردند. 

🔻هارون پرسید پیرمرد تو خود از رسول خدا حدیث شنیده ای؟ پیرمرد گفت بله جناب خلیفه من هفت ساله بودم که به اتفاق پدرم خدمت رسول خدا رسیدیم و من یک حدیث از حضرت شنیدم و دیگر هم او را ندیدم هارون خوش حال شد و گفت: کلام پیامبر چه بود؟ پیرمرد گفت: 

قال رسول الله: انسان به مرور پیر میشود و دو صفت در او جوان میگردد؛ حرص و آرزوهای طولانی

🔻هارون کیسه ای طلا به او هدیه داد و مأموران پیرمرد را در سبدش گذاشتند و از تالار خارج کردند پیرمرد به مأموران گفت: مرا برگردانید؛ با خلیفه کاری دارم. گفتند دیگر نمیشود وقتت تمام شد گفت: هنوز که از قصر خارج نشدیم. از شما خواهش میکنم مرا برگردانید کاری دارم. وقتی او را برگرداندند پیرمرد به هارون گفت جناب خلیفه میخواستم بدانم این سکه های طلا فقط برای همین یک بار بود یا جیره هر ماه من است. هارون شروع کرد به خندیدن و گفت: پیامبر راست گفت، پیرمرد من گمان نمیکردم تو تا همین در قصر زنده بمانی و فرصت استفاده از همین یک کیسه طلا را پیدا کنی؛ حال تو حرص ماه های آینده را می زنی و آرزوی آن را داری؟!

📗معادشناسی (طهرانی)، ص۲۷

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1403-12-09] [ 01:38:00 ب.ظ ]





  رهایی از فقر در بیان پیامبر اکرم   ...

✍رهایی از فقر در بیان پیامبر اکرم

🔹شخصی به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و از فقر خود شکایت کرد.حضرت به او فرمود : هر وقت داخل خانه ات شدی

1️⃣ سلام کن هرچند کسی در خانه نباشد
2️⃣ بر من صلوات بفرست.
3️⃣ سپس سوره قل هو الله احد را یک مرتبه بخوان ، تا فقرت برطرف شود.


آن مرد چنین کرد و چیزی نگذاشت که آن قدر رزق و روزی اش زیاد شد که به همسایگانش نیز کمک مالی می کرد.


▪️میرزا جواد آقا ملکی تبریزی
📚اسرار الصلاه، ص ۲۶۲

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1403-12-06] [ 02:30:00 ب.ظ ]





  خیلی قشنگه با حوصله بخونید:   ...

⭕️ خیلی قشنگه با حوصله بخونید:

 داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ وچه شدکه به او مقام ثبت زیارت  زائران امام حسین علیه السلام دادند؟

 زمانی که امام حسین  علیه السلام کودکی خردسال بود حبیب جوانی بیست ساله بود

 او علاقه شدیدی به امام حسین داشت به طوری که هر جا امام حسین می رفت این عشق و علاقه او را به دنبال محبوب خود میکشید

 پدر حبیب که  متوجه حال پسر شد از او پرسید که چه شده که لحظه ای ازحسین جدانمی شوی ؟

حبیب فرمود پدر جان من شدیدا” به حسین علاقه دارم واین عشق وعلاقه مرا تا جایی می کشاندکه درعشق خود فنا میشوم 

 مظاهر پدر حبیب رو به پسرکرد وگفت حبیب جان آیا آرزویی داری؟

 حبیب فرمود: بله 

 پدر گفت چیست؟

 حبیب عرض کرداینکه حسین  مهمان ما شود.

 پدر موضوع علاقه حبیب به امام حسین علیه السلام  را با مولای خودعلی علیه السلام درمیان گذاشت وازایشان دعوت  کردکه روزی مهمان آنها شوند، 

 امام علی علیه السلام مهمانی حبیب را با جان و دل قبول کرد

 روز مهمانی فرا رسید حال و روز حبیب وصف نشدنی بود و برای دیدن حسین آرام و قرار نداشت بر بالای بام خانه رفت و از دورآمدن حسین را به نظاره  نشست سرانجام لحظه دیدار سر رسید از دور حسنین را به همراه پدر دید درحالی که 

سراسیمه از بالای پشت بام پایین می آمد پای حبیب منحرف شد و از پشت بام به پایین افتاد

 پدر خود را به او رساند ولی حبیب جان در بدن نداشت پدر حبیب که نمی خواست مولایش را ناراحت ببیند بدن حبیب را درگوشه ای از منزل مخفی کرد و آرامش خود را نگه داشت 

 امام علی علیه السلام از اینکه حبیب به استقبال آنها نیامده بود تعجب کرد فرمود مظاهر با علاقه ای که ازحبیب نسبت به حسین دیدم درتعجبم که چرا او را نمی بینم ؟!

 پدر عذرخواهی نمود، گفت او مشغول کاری است. 

 امام دوباره سراغ حبیب را گرفت وحال او راجویا شد اما این بارهم پدرحبیب همان جواب را داد

 امام اصرارکردکه حبیب را صدا بزنند 

 در این هنگام مظاهر از آنچه برای حبیب اتفاق افتاده را شرح داد

 امام فرمود بدن حبییب را برای من بیاورید 

 بدن بی جان حبیب را مقابل امام گذاشتن تا چشم امام به بدن حبیب افتاد اشک هایش سرازیر شد رو به حسین کرد و فرمود: پسرم این جوان به خاطرعشقی که به شما داشت جان داد حال خود چه کاری در مقابل این عشق انجام می دهی؟

 اشکهای نازنین حسین جاری شد دستهای مبارکش را بالا برد و از خدا خواست به احترام حسین و محبت حسین حبیب را بار دیگر زنده کند

 در این هنگام دعای حسین مستجاب شد و حبیب دوباره زنده شد.

 امام علی علیه السلام رو به حبیب کرد و گفت ای حبیب به خاطر عشقی که به حسین داری خداوند به شما کرامت نمود واین مقام  رفیع را به شما داد که هر کس پسرم حسین را زیارت کند نام اورا در دفتر زائران حسین ثبت خواهی کرد.

به همین جهت در زیارت حبیب این چنین گفته شده سلام برکسی که دو بار زنده شد و دو بار از دنیا رفت.

 ای حبیب تورا به عشق حسین قسم میدهم که هرکس این داستان را نشر دهد نام او را را  در دفتر زائران حسین ثبت کن و از خدا بخواه ظهور امام زمان را نزدیک کند.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج               

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:17:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما