یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


اسفند 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  





جستجو





  هرچه انسان پیر می شود دوصفت دراو جوان تر میشود!   ...

🟣 هر چه انسان پیر می‌شود دو صفت در او جوان‌تر می‌شود!

🔻روزی هارون الرشید به اطرافیان خود گفت: بگردید شخصی را که مستقیماً و بی واسطه از پیامبر اسلام حدیثی شنیده است را نزد من بیاورید. میخواهم از او حدیثی بشنوم. به هارون گفتند دیگر در این زمان -بعد از حدود یک قرن و اندی- بعید است کسی باشد که مستقیم از خود پیامبر کلامی شنیده باشد. هارون گفت بگردید پیدا کنید. پس از مدت ها جست و جو پیر فرتوتی را پیدا کردند و او را در سبد و زنبیلی گذاشتند و نزد هارون آوردند. 

🔻هارون پرسید پیرمرد تو خود از رسول خدا حدیث شنیده ای؟ پیرمرد گفت بله جناب خلیفه من هفت ساله بودم که به اتفاق پدرم خدمت رسول خدا رسیدیم و من یک حدیث از حضرت شنیدم و دیگر هم او را ندیدم هارون خوش حال شد و گفت: کلام پیامبر چه بود؟ پیرمرد گفت: 

قال رسول الله: انسان به مرور پیر میشود و دو صفت در او جوان میگردد؛ حرص و آرزوهای طولانی

🔻هارون کیسه ای طلا به او هدیه داد و مأموران پیرمرد را در سبدش گذاشتند و از تالار خارج کردند پیرمرد به مأموران گفت: مرا برگردانید؛ با خلیفه کاری دارم. گفتند دیگر نمیشود وقتت تمام شد گفت: هنوز که از قصر خارج نشدیم. از شما خواهش میکنم مرا برگردانید کاری دارم. وقتی او را برگرداندند پیرمرد به هارون گفت جناب خلیفه میخواستم بدانم این سکه های طلا فقط برای همین یک بار بود یا جیره هر ماه من است. هارون شروع کرد به خندیدن و گفت: پیامبر راست گفت، پیرمرد من گمان نمیکردم تو تا همین در قصر زنده بمانی و فرصت استفاده از همین یک کیسه طلا را پیدا کنی؛ حال تو حرص ماه های آینده را می زنی و آرزوی آن را داری؟!

📗معادشناسی (طهرانی)، ص۲۷

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1403-12-09] [ 01:38:00 ب.ظ ]





فرم در حال بارگذاری ...


  رهایی از فقر در بیان پیامبر اکرم   ...

✍رهایی از فقر در بیان پیامبر اکرم

🔹شخصی به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و از فقر خود شکایت کرد.حضرت به او فرمود : هر وقت داخل خانه ات شدی

1️⃣ سلام کن هرچند کسی در خانه نباشد
2️⃣ بر من صلوات بفرست.
3️⃣ سپس سوره قل هو الله احد را یک مرتبه بخوان ، تا فقرت برطرف شود.


آن مرد چنین کرد و چیزی نگذاشت که آن قدر رزق و روزی اش زیاد شد که به همسایگانش نیز کمک مالی می کرد.


▪️میرزا جواد آقا ملکی تبریزی
📚اسرار الصلاه، ص ۲۶۲

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1403-12-06] [ 02:30:00 ب.ظ ]





فرم در حال بارگذاری ...


  خیلی قشنگه با حوصله بخونید:   ...

⭕️ خیلی قشنگه با حوصله بخونید:

 داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ وچه شدکه به او مقام ثبت زیارت  زائران امام حسین علیه السلام دادند؟

 زمانی که امام حسین  علیه السلام کودکی خردسال بود حبیب جوانی بیست ساله بود

 او علاقه شدیدی به امام حسین داشت به طوری که هر جا امام حسین می رفت این عشق و علاقه او را به دنبال محبوب خود میکشید

 پدر حبیب که  متوجه حال پسر شد از او پرسید که چه شده که لحظه ای ازحسین جدانمی شوی ؟

حبیب فرمود پدر جان من شدیدا” به حسین علاقه دارم واین عشق وعلاقه مرا تا جایی می کشاندکه درعشق خود فنا میشوم 

 مظاهر پدر حبیب رو به پسرکرد وگفت حبیب جان آیا آرزویی داری؟

 حبیب فرمود: بله 

 پدر گفت چیست؟

 حبیب عرض کرداینکه حسین  مهمان ما شود.

 پدر موضوع علاقه حبیب به امام حسین علیه السلام  را با مولای خودعلی علیه السلام درمیان گذاشت وازایشان دعوت  کردکه روزی مهمان آنها شوند، 

 امام علی علیه السلام مهمانی حبیب را با جان و دل قبول کرد

 روز مهمانی فرا رسید حال و روز حبیب وصف نشدنی بود و برای دیدن حسین آرام و قرار نداشت بر بالای بام خانه رفت و از دورآمدن حسین را به نظاره  نشست سرانجام لحظه دیدار سر رسید از دور حسنین را به همراه پدر دید درحالی که 

سراسیمه از بالای پشت بام پایین می آمد پای حبیب منحرف شد و از پشت بام به پایین افتاد

 پدر خود را به او رساند ولی حبیب جان در بدن نداشت پدر حبیب که نمی خواست مولایش را ناراحت ببیند بدن حبیب را درگوشه ای از منزل مخفی کرد و آرامش خود را نگه داشت 

 امام علی علیه السلام از اینکه حبیب به استقبال آنها نیامده بود تعجب کرد فرمود مظاهر با علاقه ای که ازحبیب نسبت به حسین دیدم درتعجبم که چرا او را نمی بینم ؟!

 پدر عذرخواهی نمود، گفت او مشغول کاری است. 

 امام دوباره سراغ حبیب را گرفت وحال او راجویا شد اما این بارهم پدرحبیب همان جواب را داد

 امام اصرارکردکه حبیب را صدا بزنند 

 در این هنگام مظاهر از آنچه برای حبیب اتفاق افتاده را شرح داد

 امام فرمود بدن حبییب را برای من بیاورید 

 بدن بی جان حبیب را مقابل امام گذاشتن تا چشم امام به بدن حبیب افتاد اشک هایش سرازیر شد رو به حسین کرد و فرمود: پسرم این جوان به خاطرعشقی که به شما داشت جان داد حال خود چه کاری در مقابل این عشق انجام می دهی؟

 اشکهای نازنین حسین جاری شد دستهای مبارکش را بالا برد و از خدا خواست به احترام حسین و محبت حسین حبیب را بار دیگر زنده کند

 در این هنگام دعای حسین مستجاب شد و حبیب دوباره زنده شد.

 امام علی علیه السلام رو به حبیب کرد و گفت ای حبیب به خاطر عشقی که به حسین داری خداوند به شما کرامت نمود واین مقام  رفیع را به شما داد که هر کس پسرم حسین را زیارت کند نام اورا در دفتر زائران حسین ثبت خواهی کرد.

به همین جهت در زیارت حبیب این چنین گفته شده سلام برکسی که دو بار زنده شد و دو بار از دنیا رفت.

 ای حبیب تورا به عشق حسین قسم میدهم که هرکس این داستان را نشر دهد نام او را را  در دفتر زائران حسین ثبت کن و از خدا بخواه ظهور امام زمان را نزدیک کند.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌#اللهم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج               

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:17:00 ق.ظ ]





فرم در حال بارگذاری ...


  کاش مدرک بمیرد!   ...

🔳 کاش مدرک بمیرد! 🔳

آیت الله هاشمی علیا:

🔸 بنده زمانی که در مدرسه «آقاحجت» مشغول درس و بحث بودم را خوب به خاطر دارم. در آن سرمای استخوان سوز که فقط آب یخ زده حوض برای وضو در دسترس بود، باز هم نیمه های شب، صدای مناجات و نافله از حجره ها و مسجد می آمد.

🔹 آنچه از سیره علما به گوش ما رسیده و در شرح حال بزرگان دین خوانده ایم، این است که همه آنها عشق به دعا و مناجات داشته اند. بنده زمانی را به یاد دارم در گذشته های نه چندان دور، که طلبه ها متصل به دعا و مناجات و نافله بودند!

🔸 اما امروز متاسفانه خیلی از آنها برای مدرک گرفتن درس می خوانند! ای کاش این مدرک از بین برود تا معلوم شود واقعا چه کسانی و با چه مجاهدتی برای خدمت به اسلام درس میخوانند.
اخلاق



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1403-11-29] [ 09:09:00 ق.ظ ]





فرم در حال بارگذاری ...


  حکایت شیرین وپر معنا   ...

ساکن عراق بود می‌گفت:

شنیدم که تومان ایران به پایین‌ترین سطح خود در برابر دلار سقوط کرده است. احساس شادی عجیبی کردم و به همسرم گفتم: “این یک فرصت بی‌نظیر است، می‌روم ارز تبدیل کنم تا در سفر آینده‌مان به ایران سود ببریم!”

به صرافی رسیدم، جایی که مملو از جمعیت بود. صرافی‌ای را که می‌شناختم صدا زدم و گفتم: “عجله کن برایم تبدیل کن، تومان ضربه فنی شد!” اما او با لبخندی آرام پاسخ داد: “بله، اما نوبتت را صبر کن!”

در حالی که منتظر نشسته بودم، مردی پنجاه‌ساله با سیمایی موقر و آرام در کنارم نشسته بود. او تسبیحی از خاک کربلا در دست داشت و چشمانش آرامشی عمیق را نشان می‌داد. ناگهان قطره اشکی بر گونه‌ی صافش جاری شد و با صدایی آرام اما پر از درد گفت:

“برادر، از حرفت دلم شکست.”

احساس شرمندگی کردم و با تردید پرسیدم: “چرا حاجی؟”

او با چشمانی که حکمت سال‌ها را در خود داشت به من نگاهی انداخت و پرسید: “آیا شیعه هستی؟”

سریع جواب دادم: “بله، قطعاً!”

سرش را با اندوه تکان داد و گفت: “به نظر می‌رسد که آن‌طور که باید، در زیارت عاشورا تأمل نکرده‌ای… چگونه می‌توانی از سقوط ارزش پول کشوری که پرچم‌دار تشیع است، خوشحال باشی؟ کشوری که مردمش بهای تحریم‌ها و دشمنی‌ها را به دلیل ایستادگی در برابر استکبار و ظلم می‌پردازند؟”

لحظه‌ای سکوت کردم، سپس پرسیدم: “این چه ارتباطی با زیارت عاشورا دارد؟”

او با اندوه لبخند زد و گفت: “مگر در زیارت امام حسین (ع) نمی‌گویی: (من با کسانی که با شما در صلح‌اند، در صلح هستم و با کسانی که با شما در جنگ‌اند، در جنگ هستم)؟ پس چگونه از ضعف اقتصادی کشوری که در کنار مستضعفان ایستاده، خوشحال می‌شوی؟ کشوری که خون فرزندانش در عراق، سوریه، یمن و فلسطین برای دفاع از عقیده و مقدسات جاری شده است؟ آیا خون فرمانده سلیمانی را فراموش کرده‌ای، کسی که جانش را فدا کرد تا سرزمین‌های ما مورد تجاوز قرار نگیرد و ناموسمان محفوظ بماند؟”

سکوتی سنگین بین همه حاکم شد، گویی کلماتش ما را از خواب غفلت بیدار کرده بود. سپس با صدایی پر از یقین ادامه داد:

“من فقط کالای ایرانی می‌خرم و از حمایت اقتصاد کشورهایی که به سوی سازش رفته‌اند، خودداری می‌کنم. زیرا هر درهمی که به آنها برسد، به گلوله‌ای تبدیل می‌شود که بر سر کودکان یمن، سوریه و عراق فرود می‌آید.”

سرم را پایین انداختم و از شادی‌ای که بی‌معنا بود، شرمنده شدم…

تومان سقوط نکرد، بلکه ما در آزمون سقوط کردیم، و تومان ما را شرمنده کرد!

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 09:00:00 ق.ظ ]





فرم در حال بارگذاری ...



  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما