یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


شهریور 1402
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31





جستجو





  جنگ شناختی یعنی این:   ...

جنگ شناختی یعنی این:

🦄تبلیغات فراوان برای کاشت ناخن

🦄ایجاد وسوسه و نیاز کاذب در مخاطب

🦄انجام کاشت ناخن با هزینه بالا و احتمال قارچ و عفونت ناخن و نوک انگشت

و مهمتر از آنها ایجاد مانع در رسیدن آب به ناخن و :

😔📌وضوی باطل و غسلهای باطل

😔📌نماز باطل و روزه باطل

😔📌جنابت دائمی و  واجب الغسل بودن دائمی

😔📌حرام بودن رفتن به مساجد

😔📌حرام بودن رفتن به حرم امامان معصوم

😔📌ممنوعیت و حرام بودن دست زدن به قرآن و حتی قرائت بسیاری از سوره ها و آیات  آن

😔📌 حرام شدن خیلی چیزهای دیگر که بر جنب و حائض حرام است

😔📌وخیلی چیزهای دیگر که بر جنب و حائض مکروه است

😕📌حرام شدن سفر حج وباطل بودن اعمال حج

😕📌 حرام بودن نشان دادن ناخن کاشته شده به نامحرم

😔📌ودر هنگام مردن غسل میت هم باطل است و این زن در حال جنابت و حائض بودن و با غسل میت باطل راهی جهان آخرت و دیدار با پروردگارش  می شود!!!؟؟؟.

جنگ شناختی فقط ظاهر را عوض نمی کند بلکه باطن انسان را هم مثل ظاهرش ظاهربین و نمایشی می کند.

💡 هوش سفید| سید علیرضا آل‌داود

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1402-06-09] [ 11:59:00 ب.ظ ]





  مالک اشتر انام حسین علیه‌السلام به تعبیر رهبری   ...

💢مالک اشتر لشکر امام حسین(ع)

 به تعبیر رهبری

🔹 گفت دختر عمو ! وقتی داخل اتاق عمل بودم آقا امیرالمومنین(ع) ، خانم فاطمه الزهرا (س) و آقا امام حسین (ع) وارد اتاق من شدند.

🔹 گفت آقا امیرالمومنین(ع) از روحیه بچه های جبهه از من پرسیدند و خانم فاطمه الزهرا(س) میگفتند به زنان امت بگویید که انقلاب را حفظ کنند که این انقلاب به انقلاب پسرم مهدی (عج) منتهی می شود.

🔹 چهلم هم دکترشان آمدند و میگفتند ما وقتی شهید عرب را بیهوش کردیم ،

دیدیم که نمیتوانیم دستش را کنترل کنیم ، مرتب به سینه می زد و عزاداری می کرد.

🔹 دکتر می گفت : من دیگر کار نمی کردم خود به خود عمل انجام شد

و هیچ اثری از جراحی نبود. گفت: من خودم پا را شکافتم اما بعد خودش بسته شد و فهمیده بودند که اتفاقی افتاده و بعد از او پرسیدند و تعریف کرده و گفته تا زنده ام به کسی نگویید…

#شهید_قربانعلی_عرب🌷

یاد شهدا با ذکر صلوات🌸

#امام_حسین ع

#اربعین

#امام_زمان

#الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 08:36:00 ب.ظ ]





  کشتن سید حسنی در آستانه ظهور   ...

🔸 امام صادق علیه السلام :
هنگامی که خداوند اجازه ظهور را به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف می دهد، بعضی از دوستان و آشنایان حضرت که از قضیه با خبر می شوند، به سید حسنی خبر داده و او نیز به سرعت قیام می نماید.
اهل مکه بر او یورش برده و وی را می کشند و سرش را نزد سفیانی می فرستند. آنگاه حضرت ظهور کرده و مردم با او بیعت می کنند.

📚 کافی/ج8/ص224

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 05:32:00 ب.ظ ]





  لاف عشق   ...

📌لاف عشق

 در حدود دویست، سیصد سال پیش جمعی از صلحا در نجف اشرف مجتمع بودند. 

از آدمهای بسیار خوب ومقدّس. روزی با خودشان نشستند وگفتند: 

چرا امام نمی آید؟ در صورتی که ما بیش از سیصد وسیزده نفر که او لازم دارد هستیم.

 به این فکر افتادند که سرّ تأخیر در ظهور را به دست آورند. 

تصمیمشان بر این شد که از بین خودشان یک نفر را که به تأیید همه، خوب ترینشان هست، 

انتخاب کنند واو را بفرستند در مسجد کوفه یا سهله تا اعتکاف کند واز خود امام بخواهد که سرّ تأخیر در ظهور را بیان بفرماید.

جمعیت خودشان را به دو قسمت تقسیم کردند وقسمت بهتر را باز به دو قسمت وهمچنین تا آن فرد آخر را که از همه بهتر ومقدّس تر وزاهدتر بود انتخاب کردند که او به مسجد سهله یا مسجد کوفه برود. 

او هم رفت وبعد از دو سه روزی برگشت. پرسیدند چه طور شد؟ 

گفت: راست مطلب این که من وقتی از نجف بیرون رفتم ورو به مسجد سهله راه افتادم با کمال تعجّب دیدم شهری بسیار آباد وخرّم در مقابل من ظاهر شد. جلو رفتم.

پرسیدم: اینجا کجاست؟

گفتند: این شهر صاحب الزمان است وامام ظهور کرده است. 

بسیار خوشحال شدم وشتابان به در خانه امام رفتم. کسی آمد وگفتم: به امام بگو فلانی آمده واذن ملاقات می خواهد.

او رفت وبرگشت وگفت: آقا می فرمایند: شما فعلا خسته ای، از راه رسیده ای. برو فلان خانه (نشانی دادند) آنجا مرد بزرگی هست. 

ما دختر او را برای شما تزویج کردیم. 

آنجا باش وهر وقت احضار کردیم، بیا.

من خوشحال شدم. به آن آدرس رفتم وخانه را پیدا کردم. 

از من خیلی پذیرایی کردند وآن دختر را به اتاق من آوردند، هنوز ننشسته بودم که در اتاق را زدند.

گفتم: کیست؟

گفت: مأمور از طرف امام. می فرمایند: بیا! می خواهیم قیام کنیم وشما را به جایی بفرستیم.

گفتم: به امام بگو امشب را صبر کنید.

گفت: فرموده اند: همین الآن بیا.

گفتم: بگو من امشب نمی آیم. تا این را گفتم، دیدم هیچ خبری نیست. نه شهری هست، نه خانه ای هست ونه عروسی. من هستم وصحرای نجف.

  📚معدن الاسرار، فاضل قزوینی، جلد ٣، صفحه ٩۵

 📚به نقل از صفیر هدایت، سلسله مباحث معارفی آیت الله سید محمد ضیاء آبادی، شماره ١۶.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 04:02:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما