یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


مرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    





جستجو





  حکایتهای شنیدنی   ...

🌟ندبه های انتظار🌟

🔴پایداری در برابر دردسرهای دفاع از مظلوم!

 

✅حضرت امیرالمؤمنین ‏علیه السلام در 

کوچه ‏های کوفه قدم می‏زد کنیزی را دید که گریه می‏کند.

فرمود: چرا گریه می‏کنی؟

🔰کنیز گفت:

ارباب من پولی داد تا گوشت خریداری کنم، حال که گوشت را خریده به منزل بردم ارباب می‏گوید:

گوشت مرغوب نیست پس بده،

و قصّاب نیز قبول نمی‏کند،

نه قصّاب می‏پذیرد، ونه صاحب من، مرا به منزل راه می‏دهد.

🌼امام علی‏ علیه السلام همراه آن زن به قصّابی آمد، واز قصّاب خواست که گوشت را عوض کند، یا پول آن را بدهد.

⚡️قصّاب عصبانی شد، و چون حضرت امیرالمؤمنین‏ علیه السلام را نمی‏شناخت، مُشتی بر سینه امام کوبید و گفت:

از مغازه خارج شو، این معامله به شما ربطی ندارد.

🌸امام علی‏ علیه السلام مُشت آن قصّاب را تحمّل کرد و بیرون آمد و کنیز را به خانه اربابش برد.

✨آنها حضرت امیرالمؤمنین ‏علیه السلام را شناختند و احترام گذاشتند، و آن کنیز را با محبّت پذیرفتند.

⛔️امّا همسایگان قصّاب اطراف او جمع شده، گفتند:

ای نادان!می‏دانی مُشت برسینه چه کسی نواختی؟ 

آن شخص حضرت علی ‏علیه السلام بود…

♻️مرد قصّاب امام علی ‏علیه السلام را بسیار دوست می‏داشت، امّا نمی‏شناخت، از شدت جسارت و گناه خودبا ساطور قصّابی آن دستش را که بر سینه امام کوبیده بود را قطع کرد..

🌹که  وقتی ماجرا به گوش حضرت امیرالمؤمنین ‏علیه السلام رسید، ضمن دلداری،دست او را نیز شفا داد…

📚بحارالانوار، ج41، ص48، حدیث 1.

#حکایتهای_شنیدنی

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1403-05-30] [ 08:33:00 ب.ظ ]





  تو زیاد جبهه رفتی بزار چبهه نرفته ها برن   ...

🔴تو زیاد جبهه رفتی،بزار جبهه نرفته ها برن!!

🔸داشتیم خانه مان را می ساختیم و بنای کار خودمان بودیم. عصر بود، خسته از کار نشستیم به استراحت.آنقدر کار کرده بود که دستهایش تاول زده بود. گفت: کار ساختمان دیگر تمام است اگر اجازه بدهید بروم جبهه. گفتم: تو که زیاد رفته ای این بار جبهه نرفته ها بروند. ساکت شد. چیزی نگفت. جانمازم را که باز کردم آمد و جمعش کرد گفت: این همه نماز خوانده ای اجازه بده کمی هم بی نمازها نماز بخوانند. جوابی نداشتم و او راهی جبهه شد…

🌷شهید سید جواد موسوی

🎙نقل از پدر بزرگوار شهید



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:58:00 ب.ظ ]





  آیت الله مرعشی می فرمودند:   ...

✍آيت الله مرعشي مي فرمودند:

🔹روزگاري كه جوانتر بودم ، روزي بر اثر مشكلات فراواني كه داشتم ، از جمله آن كه مي خواستم دخترم را شوهر دهم ولي مال و ثروتي نداشتم تا براي دخترم جهيزيه تهيه كنم

🔹با ناراحتي به حرم حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام رفته و با عتاب و خطاب ، در حالي كه اشكهايم سرازير بود، گفتم اي سيده و مولاي من ، چرا نسبت به امر زندگي من اهميتي نمي دهي ؟ من چگونه با اين بي مالي و بي چيزي دخترم را شوهر دهم ؟ سپس با دلي شكسته به منزل بازگشتم . در اين حال حالت غشوه اي مرا فرا گرفت و در همان حال شنيدم كسي در مي زند. رفتم پشت در و آن را باز كردم . شخصي را ديدم كه پشت در ايستاده ، وقتي مرا ديد گفت : سيده تو را مي طلبد، با عجله به حرم رفتم و چون به صحن شريف آن حضرت رسيدم ، چند كنيز را ديدم كه مشغول تميز كردن ايوان طلا هستند. از سبب آن پرسيدم . گفتند هم اكنون سيده مي آيد. پس از اندكي حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام آمد، در حالي كه بسيار نحيف و لاغر و رنگ پريده و در شكل و شمايل چون مادرم فاطمه زهراعليهاالسلام بود (چون جده ام فاطمه زهرا را سه بار پيش از آن در خواب ديده بوده و مي شناختم ). به نزد عمه ام رفته و دست وي را بوسيدم . آنگاه آن حضرت به من فرمود اي شهاب : كي ما به فكر تو نبوده ايم كه ما را مورد عتاب قرار داده و از دست ما شاكي هستي ؟ تو از زماني كه به قم وارد شدي ، زير نظر و مورد عنايت ما بوده اي.

🔹در اين حال از خواب بيدار شدم و چون دانستم كه نسبت به حضرت معصومه عليها السلام اسائه ادب كرده ام ، فورا براي عذرخواهي به حرم شريف رفتم . پس از آن حاجتم برآورده شد و در كارم گشايشي صورت گرفت

📚((کرامات مرعشیه))

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:18:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما