یامهدی
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


مرداد 1403
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    





جستجو





  جملات قصار از آیت الله حق شناس ره   ...

جملات قصار از آیت الله حق شناس ره

🔸️شب زنده داری بر عمر و روزیتان می‎افزاید.

🔸️عمر شما در‌ اثر خدمت به مردم زیاد می‎شود.

🔸️حضرت ملک الموت علیه السلام به صورت عمل خودمان ظاهر می‎شود.

🔸️در اولین قدم سیر و سلوک، پروردگار متعال آزمایش را شروع می‎کند.

🔸️اگر بدانید که در شناخت پروردگار چه چیزی نهفته است دیگر به زرق و برق دنیا اهمیت نمی‌دهید.

🔸️اگر اراده کنی که خودت را حفظ بکنی پروردگار هم در هنگام ارتکاب به معاصی برای تو ایجاد مانع می‎کند.

🔸️حب دنیا و حب خدا در یک دل جای نمی‎گیرد. باید از یکی از آنها گذشت.

🔸️تعلقات است که مانع پرواز انسان می‎شود.

🔸️توفیق شما در سیر الی الله منوط به اینست که چقدر به افراد جامعه احسان می‎کنید و این در رأس امور است.

🔸️ابلیس شاگرد نفس است، اگر شما بخواهید این نفس را که استاد شیطان است بکوبید و رامش کنید، باید خود را فقیر کنید، باید خودتان را در مقابل عظمت حضرت حق هیچ بدانید.

🔸️بعد از این مرحله، مرحله شب زنده‎داری است. این دو راه، راه مبارزه با نفس است.

🔸️قدم به قدم عمل خود را با فرمایشات معصومین سلام الله علیهم منطبق کنید.



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[یکشنبه 1403-05-21] [ 11:49:00 ب.ظ ]





  تا اسم مدال میآد....   ...

🥇 تا اسم مدال میآد
همه ما به فکر مدال طلا می‌افتیم
همیشه مدال‌ها از جنس طلا نیست!
بعضی وقت‌‌ها از جنسِ
خون جگر است و داغِ دل …


📷 تصویر آقای حسنعلی ضرغام پور پدر ۵ شهید عالیقدر که عکس فرزندانش را مثل مدال به سینه چسبانده..

شادی روح مطهر همه شهدا صلوات 



موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 03:26:00 ب.ظ ]





  طلب حورالعین کردن از حضرت امیر المومنین    ...

کمی از حورالعین

 

یکی از علما و سادات وارسته که قبلاً ساکن نجف بود و بعد سالها در تهران بود و چند سال قبل فوت کرد نقل می‌کرد که من ازدواج نکرده بودم. روزی در‌حرم امیرالمؤمنین‌(علیه ‌السلام) به آقا خطاب کردم و گفتم آن حور‌العین‌ها که در قیامت هست یکی از آنها را در همین دنیا برای ما بفرستید ! ‌بلافاصله دیدم خانمی چادر بر سر و نقاب به صورت به طرفم آمد و گفت: «می‌خواهی صیغه‌ات بشوم؟»

 گفتم: «آری» گفت: «الان انتخاب کن که یک روز یا یک هفته یا یک ماه یا یک سال یا نود و نه سال؟ و هر چه انتخاب کنی قابل تمدید هم نیست!‌» فکری‌کردم و دیدم نقاب دارد و نمی‌شود اطمینان کرد، شاید عجوزه و پیر و زشت باشد ! ‌بالاخره گفتم: «یک هفته.»

 او قبول کرد و به خانه رفتیم و صیغه را خواندیم و نقاب را کنار زد. دیدم آنقدر زیباست که نمی‌دانم آیا انسان است یا فرشته ! از بس زیبا بود، غش کردم!!! آن زن شانه‌هایم را مالید تا به حال عادی برگشتم.گفت: «آقا این چه حالی است داری، تو یک هفته بیشتر وقت نداری !!!»

‌بالاخره یک هفته را به نهایت لذت و خوشی سپری کردم اما از جمال و کمال و تناسب اندام او حیران بودم، بعد از گذشت آن مدت او عازم رفتن بود. به او گفتم تو را قسم می‌دهم بگویی که کیستی یا از کجا پیدایت شد؟ و …

گفت: «‌من‌همان‌حورالعین هستم که از امیرالمؤمنین طلب کردی، این را گفت و ناپدید شد و رفت!‌» (1) 

 

(1) صفحه 25 کتاب حورالعین زیباروی بهشتی

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 02:12:00 ب.ظ ]





  طی الزمان وملاقات با پیرمردی کشاورز در روزگار انوشیروان   ...

 

 

طی الزمان و ملاقات با پیرمردی کشاورز در روزگار انوشیروان 

 

……. بعد از ظهر  تو حرم حضرت عبدالعظیم بودیم که ناگهان به آقای ایراندوست حالی دست داد که بسیار متحول شدند و از جای خود برخاستند و فریادی کشیدند و الله اکبر و سبحان الله می گفتند و دستانشان را محکم بر پای مبارک می کوبیدند. بعد از لحظاتی دانستم که در گوش وی از غیب ندایی رسید و لحظاتی آقا را سکوتی فرا گرفت و به دنبال آن هم مکاشفه ای برایشان روی داد، که فرمودند: باید سریعا به منزل بروم. 

فردای آن صبح که آقا را زیارت کردم حالشان بسیار محزون بود و از دیروز که پرسش نمودم خود آقا بی پرده فرمودند: آقا جان در آن لحظه یکی از اولیای بسیار بزرگ از غیب در گوشم به سخن آمد که سریعا به منزل برگشتم و به زمان آن ولی خدا و آن یگانه روزگار در زمان انوشیروان طی زمان نمودم و نیم روز با آن اعجوبه الهی که پیرمردی کشاورز بود ملاقات نمودم و بنده خاص پرورگار را حزنی بود که ما را هم محزون نموده است و چنان مظلوم واقع شده بود که برای وی گریستم، چرا که پیرمرد زمانی که در منزل نبود،سربازان انوشیروان خانه اش را خراب کرده و اموالش را به غارت برده و مزرعه اش را درهم کوبیده بودند که پیرمرد در بازگشت خانه اش را که این چنین میبیند چنان به خداوند شکایت می کند که ندایش را در حرم عبدالعظیم شنیدم که می گفت: 

خدایا من نبودم تو که بودی 

و با خود رازی داشت که می بایست سریعا به نزد ایشان بروم و نیم روزی را با آن ولی روزگار که ازدواج هم نکرده بود بگذرانم که الحمدالله لحظه ای که پیرمرد در حال خواندن اسم اعظم الهی بر انوشیروان بود رسیدم و ایشان هم دعوت ما را از همان حرم لبیک گفته بودند و …. 

آقا فرمودند: بعد از بازگشت از طی زمان اتفاق بزرگی در اتاقم افتاد و آن لحظه فهمیدم که دست بالای دست چه بسیار است و مشاهده نمودم قبل از ان که بنده از طی زمان به حال برگردم آن پیرمرد زودتر از ما در اتاق نشسته و منتظر ما هستند و با دیدن ما فرمودند: خسته نباشی جوان. 

که ایشان قدم مبارک را روی چشمان ما گذاشتند و دیدن ما را پس دادند و پس از لحظاتی ایشان هم در نیم شب بازگشتند و به روزگار خویش رهسپار شدند. 

آقای ایراندوست از آن جا که درس نخوانده بودند لذا در آن لحظه نخست در حرم که صدایی در گوش مبارکشان رسید به ما فرمودند: آقا جان، انوشیروان برای چند سال پیش بود؟گفتم شاید حدود دو یا دو هزار و پانصد سال بیشتر یا کمتر بوده، فردای آن روز با خبر شدم که چرا پرسیدند. 

ناگفته نماند که مرحوم ایراندوست طبق آنچه بعدها در پس کنایه فرمودند معلوم شد که با بیشتر انبیای الهی با طی زمان ملاقات نموده اند که حتی از یک سری از حضرات هم هدیه ای دارند، از جمله استخاره که آن را از حضرت یعقوب علیه السلام دارند. (1) 

 

(1) کجا بودم کجا رفتم ، صفحه 85 

 

با خوندن این مطلب یه سوالی به طور جدی برام مطرح شد. این که بعضی از آدما تو این دنیا آن چنان از جنس نورند که به این مراتب می رسند و بعضی دیگر کلاه گذاشتن سرمردم و خوردن حقشون رو نشونه زرنگی خودشون میدونن و به خودشون میبالن؟!!!!!!!!!!

به واقع داستان چیه؟!!!!!!!!!!!

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 02:09:00 ب.ظ ]





  خاطره ای نا شنیده از ملا آقا جان وحاج حاج آقا   ...

خاطره ای ناشنیده از ملا آقا جان و حاج حاج آقا

 

مرحوم حاج حاج آقا از اولیاء الهی بود، ایشان می گفت من از ابهر که به قصد حرم حضرت رضا (سلام الله علیه) حرکت کردم حوائجم را در نظر گرفتم و بلکه آن ها را یادداشت کردم تا این که به مشهد رسیدم.به حرم که رسیدم و مقابل ضریح حضرت قرار گرفتم، دیدم حضرت رضا (علیه السلام) بالای ضریح نشسته است. تا حضرت را دیدم تمام حوائجم یادم رفت، چیزی به یادم نیامد، هر چه فشار به خودم آوردم چیزی در ذهنم نیامد، آخر سر عرض کردم، آقا آن دسته گل کنار دستتان را به من بدهید،حضرت هم مرحمت کردند.مردم اطراف ضریح دیدند که دسته گل به من داده شد. لذا به طرف من هجوم آوردند، من هم آن را لای قبا مخفی کردم و پیش حاج ملا آقا جان آمدم. 

سپس آیت الله ابطحی نقل می کنند: 

ما در خدمت ملا آقا جان در مسافرخانه نشسته بودیم که حاج حاج آقا وارد شد. مرحوم حاج ملا آقا جان هم به ایشان گفت:اول آن دسته گلی که از مولایم گرفتی به من بده تا بو کنم، بعد قضیه را برای این ها تعریف کن. (1) 

 

(1) مجله خورشید مکه، شماره 21 ، صفحه 26 

 

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمودند: 

چهار چیزند که خداوند که خداوند آن ها را جز به دوست خود نمی بخشد. 

1- خاموشی و آن نخستین مرحله عبادت است. 

2- توکل بر خداوند 

3- تواضع 

4- زهد در دنیا (2) 

 

(2) المحجه البیظاء ، جلد 6 ، صفحه 22

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 12:15:00 ب.ظ ]





  کرامتی از آیت الله بهجت   ...

کرامتی  از آیت الله بهجت

 

یکی از علاقه مندان ایشان می گوید: 

« سال ها پیش که شور و نشاط جوانی داشتم و از همه چیز و همه کس برای مهذب شدن بریده بودم و همه حواسم به آیت الله بهجت - دام ظله - بود، صبح دل انگیزی برای شرکت در مجلس مرثیه هفتگی ایشان به خانه شان رفتم. ( آن زمان ها ایشان در خانهء سابق خود مجلس روضه برقرار می کردند) اما چون یک ساعت زودتر آمده بودم، پشت در نشستم تا ساعت شروع مجلس رسیده و در باز شود و هیچ کس جز من آن جا نبود. 

از آن جا که انس بسیار شدیدی به ایشان داشتم و کاملا شیفتهء ایشان بودم، به ذهنم رسید که « چه می شد اگر برای یک دم، سایه مهر و ملاطفت ایشان بر من افتد تا از خستگی پیمودن این راه بیاسایم؟!! چه مانعی دارد که حضرت آقا - مد ظله - برای این که بفهمانند من از چشک عنایتشان دور نیستم، همین حالا بیایند، در را باز کرده و مرا به خانه دعوت کنند؟!!! دیوار ها که برای ایشان حجاب نیست و هرگاه بخواهند پشت یوارها و نیت انسان را می بینند و می دانند ، پس چرا توقع نداشته باشم؟!! 

و چون هیچ اثری ندیدم، در آن خلوت کوچه ، آرام آرام و بی صدا گریه ام گرفت و خود را بدبخت و بی حاصل دیدم که با وجود همه تلاشهایم، هنوز شایسته چنین عنایتی نیستم. در همین حال که در درون خود می سوختم، صدای نزدیک شدن گامهایی را از داخل خانهء آقا -دام ظله- شنیدم و از شرم حضور خود را در کوچه کنار خانهء ایشان کاملا پنهان کردم تا حتی اگر کسی جز ایشان در را گشود و بیرون رفت مرا نبیند و ناگهان در باز شد و آن آفتاب زندگی بخش با شب کلاه و دشداشه ای سفید بیرون آمد و کمی به داخل کوچه ای که در آن پنهان شده بودم متمایل شده و فرمودند:« بیا داخل» 

با آمیزه ای بسیار شیرین از هیبت و محبت که هر چه سخن بود، از یاد می برد، وارد خانه شدم با چه حالی!!! 

پیش تو جامه در برم، نعره زند که بر درم 

آمدمت که بنگرم، گریه نمی دهد امان 

و ساعتی بعد دوباره در خانه را برای برگزاری روضه گشودند. (1) 

 

(1) نفس مطمئنه ، صفحه 18

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:58:00 ق.ظ ]





  کرامتی از علامه طباطبایی   ...

کرامتی  از علامه طباطبایی

 

در قم سید بزرگواری بود و چایخانه داشت که از خواص علامه طباطبایی و محرم سر ایشان بود، او می گوید: 

« روزی با آقا کار داشتم، رفتم درب منزل ایشان، هر چه در زدم و منتظر ماندم کسی نیامد،معلوم شد کسی در منزل نیست، ناگهان صدایی در گوشم گفت: در نزن، آقا رفته اند قبرستان نو! کسی هم در کوچه و اطراف من نبود! با خود گفتم می روم قبرستان نو، در ضمن به صحت و سقم این صدا هم پی می برم. با سرعت خودم را به قبرستان نو رساندم، دیدم ایشان در میان قبرها در حال قدم زدن هستند، خودم را آماده کرده بودم که تا ایشان را دیدم قضیه این صدا را به ایشان بگویم، حتی اگر تردید کردند قسم بخورم. همین که خواستم مطلب را بگویم، فرمودند: دست و پایت را گم نکن، از این صداها زیاد است، گیرنده می خواهد!!! »

 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:53:00 ق.ظ ]





  جناب صمصام وبچه یتیم   ...

جناب آقای سید محمد کفایتی از قول عموی خود، حاج سید رضا کفایتی نقل می کند: 

« روزی به خدمت جناب صمصام در منزلشان رسیدم و با ایشان کار کوچکی داشتم. در آن زمان جناب صمصام مشغول بادام شکستن بودند. صحبت هایمان اندکی طول کشید و بادام شکستن جناب صمصام هم تمام شد. اما در حین ادامه صحبت ها، مشاهده کردم که ایشان هر کدام از مغز بادام ها را بر می دارند و نوک آن را می کَنند و در دهان می گذراند و بقیه را در کیسه مخصوصی می اندازند. اول فکر کردم این رفتار گذراست و به چند دانه ختم می شود، ولی هر چه زمان می گذشت، باز هم ایشان حرکت را تکرار می کردند و بادام ها را مزمزه کرده و در کیسه می گذارند. کنجکاو شدم و از ایشان علت را پرسیدم. جناب صمصام هم فرمودند: این بادام ها قرار است به تعدادی بچه یتیم برسد، با خود گفتم در زمان بیکاری آن ها را مغز کنم، بعد فکر کردم که نکند یکی از این مغز بادام ها تلخ باشد و کام بچه یتیم را تلخ کند!!! به خاطر همین این ها را می چشم تا مبادا که مزه آن کام کسی را تلخ کند! در تمام مدتی که من در خدمتشان بودم، دانه دانه بادام ها را می چشیدند و تلخ های آن را جدا می کردند. من در تمام عمرم کسی را ندیدم که چنین همتی در جهت خدمت به خلق خدا نشان دهد.» 

 

(1) غبار روبی از چهره صمصام ، صفحه 11۴

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:52:00 ق.ظ ]





  ملا آقا جان وبهترین یار ابا عبدالله   ...

ملا آقا جان و بهترین یار ابا عبدالله

 

یکی از شاگردان ملا آقا جان زنجانی نقل می کند: 

« مرحوم حاج ملا آقا جان می فرمود: یک شب بعد از نماز مغرب نشسته بودم، دیدم ملائکه از طرف مغرب به مشرق می روند. سوال کردم چه خبر است؟ گفتند حضرت سید الشهداء (سلام الله علیه) به زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (سلام الله علیه) می روند، پیش تو هم می آیند. بعد حضرت سید الشهداء (سلام الله علیه) تشریف آوردند و در اتاق نشستند، از ایشان سوالاتی کردم، پرسیدم: با فضیلت ترین اصحاب شما که بودند؟ فرمودند:(البریر بعد الحبیب) ( بعد از حبیب بن مظاهر، بریر) » (1) 

 

حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله ) می فرمایند: 

پنج چیز دل را صفا می دهد و سختی قلب را برطرف می کند. 

1- نیمه شب استغفار کردن 

2- کم خوابیدن شب 

3- روزه 

4- هم نشینی علماء 

5- دست به سر یتیم کشیدن (2) 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



 [ 11:50:00 ق.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما